مثل غنچه بود آن روز
غنچه ای که روییده
در هوای بهمن ماه
بر درخت خشکیده
مثل آب بود آن روز
آب چشمه ای شیرین
چشمه ای که می بیند
مرد تشنه ای غمگین
گرچه در زمستان بود
چون بهار بود آن روز
سرزمین ما ایران
لاله زار بود آن روز
روز خنده ما بود
روز گریه دشمن
روز خوب پیروزی
بیست و دوم بهمن
کتاب فارسی دوم دبستان را مدتهاست که ندیده ام. نمی دانم
هنوز این چهارپاره مصطفی رحماندوست در آن هست یا نه.اما این
شعر یکی از درس های من و هم نسلی های من بوده زمانی که
در مقطع دوم دبستان محصل بودیم. این درس در کتاب فارسی
دوم دبستان، یکی از درسهای بود که بسی از آن رضایت داشتیم
به گمانم نه البته به واسطه محتوا! که نه کلمه و ترکیبهای تازه اش
سخت بودند و زیاد و نه مشق نوشتن از رویش دشوار بود. تنها
ایرادش شاید آن بود که جزو شعرهای حفظی محسوب می شد
که باید در امتحانات ثلث بلد می بودیم. و من از این جهت چندان
مشکلی نداشتم چون عاشق شعر بودم و حافظه نسبتا خوبی
هم داشتم برای از بر کردن آنها.یادم می آید کلاس ما و شاید هم
مدرسه زمانی به این درس رسیدیم که اتفاقا بهمن ماه بود و این
تقارن کلی به نظرم جالب آمده بود آن روزها! هنوز هم قیافه خانم
معلممان یادم هست که چگونه داشت شعر را دکلمه می کرد در
آن روزهای آنچنانی! روزهایی که راهروهای مدرسه می شد عرصه
جولان کاغذ رنگی و بادکنک و فانوسهای رنگارنگ.چقدر هم
معلمهای پرورشی ذوق و شوق داشتند جهت بسیج کردن نونهالان
باغ دانش برای بروز استعدادهایشان برای نمایشگاه های دهه فجر.
سرودها که دیگر نگو! تمرینهای جالبناک سرودهای مثلا انقلابی که
دیگه نور علی نور بود.یک نوار را می گذاشتند تا با نوع خواندنش
بچه ها هماهنگ شوند و آن قدر دکمه play و stop را فشار
می دادند که خدا می داند.هنگام اجرا هم که در مدارس دخترانه
حتما می بایست خوانندگان محترمه لباسهای براق صورتی و آبی
ملایم و سفید به تن می داشتند، لباسهایی که مخصوص دهه
فجر بود و سالی یکبار به گمانم از توی انبار بیرون می آمد جهت
اجرای هر چه باشکوه تر گرامیداشت آیین فتح و پیروزی! تئاترها
که دیگر صحنه بی بدیلی بود در نوع خودش. کاراکترهای شاه و فرح
عضو دایم این نمایشها بودند آنهم به مسخره ترین شکل ممکن.
یادم می آید هنرپیشه هایش کلی کیف می کردند که در دوران
بچگی، لباسهای مهمانی آنچنانی به تن می کنند و لبهایشان قرمز
و لپهایشان گلی می شود! چه دورانی بود! چقدر همان خانم
معملها و ایضا آقا معلمهای پرورشی که آن زمان نفوذ زیادی هم
داشتند در مراسم های شورانگیز مدارس! لابد خوشحال بودند در
دلشان که نسلی که در حال پرورشند چقدر سعادتمند که اینهمه
انقلابی بزرگ می شوند! همه اینها را گفتم که بگویم حالا که
روزگاری از آن روزها گذشته خوانش همین چهارپاره کذا که با
خاطرات آن روزهای من هم از قضای روزگار گره خورده نه تنها جالب
نیست که حس های عجیبی یکباره سر می خورند توی دلم، تلخ
می شود انگار چیزی در من و به جای کلمه به کلمه اش
استعاره های ناخوبی توی ذهنم چرخ می خورند....