تبليغاتX
مانا مهر

:: تا نامه ی سیاه بخیلان کنیم طی

 

"وقاحت" واژه ای است که این روزها بار معنایی‌ای فراتر از حروفش را

به دوش کشید و می‌کشد. خرداد هشتاد و هشت باید برای همه

یادهای رنجور و زخمی خاطره شود که چند ماه نگذشته از سی

سالگی حکومتی، خودی و نخودی چنین نبش قبر می کنند تاریخشان

را. این و آنی به هم می‌آمیزند که گمانش را نمی‌کردی. مبتذل‌ترین

ادبیات‌ها، که مخصوص بازداشتگاه‌ها بود، از رسانه ی ملی پخش

می‌شود و فاعلان تخریب جسم و روان دیروزی، عاملان بندگشایی از

بی‌عدالتی‌های امروزی می‌شوند. سبز ِ امروز اگر که هیچ نداشته

باشد، عریانی ماجرایی را به همراه دارد که کم، سرخ نبوده است.

تاریخ ِ این روزها، زودتر از زود، به امضاهایی آغشته شد که 

قانون شناسی‌شان، تکرار را نمی‌شناخت. بد یا خوب من آنقدرها

به تعابیر الصاق شده به امواج سبز، اعتقادی ندارم. این عدم اعتقاد

نه از کوررنگی ِ تزریق شده ی این سال‌هاست نه از سر انفعال. من

از قربانی شدن می ترسم. از مصادره ی فریادها به نفع انواع

منفعت‌طلبی‌ها هراسانم. خوشحالم فقط که واکنش به ناراستی،

هنوز در های و هوی چند دسته‌گی‌ها، جایگاهی دارد. و به همان

اندازه تلخم که زمین ِ خواسته‌ها، از سستی ِشاید دگردیسی‌

یافته‌ای همچنان رنج می‌برد. با این‌همه مشق کردن را این جور وقت‌ها

نمی‌توان دوست نداشت. نو به نو خط زدن نادرست‌ها را. خط زدن‌های

ما تاوان عجیبی دارد اما. که مدام پیچیده تر می‌کند شیوه‌های

گزینش‌گری را. یک جاهایی حتی تحلیل‌ناپذیر. نمی‌دانم چقدر باید

بگذرد تا به ثبات ِ نسبی ِ عقلانیتی امیدوار شد. چقدر تا سرنوشت‌ها

را خاطره نکنیم و از نو، الفبای رهایی ننویسیم. وقتی که چشم‌ها از

تحریک خواسته ای برق می‌زنند. وقتی کلمه‌ها منظوم می‌شوند و

یک‌صدا،تا مطلوب‌خواهی کنند. وقتی که آسمان ِآرمان، آبی است؛

باید نگران بود و ترسید. نه ترسی که فرجامش منتهی شود به

افلیج‌شدگی ذره ذره ی امیدها. ترسی که زاینده ی جهشی باشد.

که بودنش، مجابمان کند نگذاریم محلول ِ تاریخ مصرف‌داری ساخته

شود از تبلورهای یکباره ی اجتماعی. این دو سه باری که ولیعصر

بودیم و انقلاب و آزادی؛ این مسیرهایی که "57" خوانی می‌کردم با

شما، از آن‌هاست که ماندنی است برایم. مقایسه و جراحت.

کوچه‌هایی را که آنروزها تو می‌گریستی میان شوق پیروزی. منطقی

نبوده برایت سرعت تغییرها. چیزی گم بوده و کم. "کم" بود و زیاد شد

آنی که نباید. که نوزادی متولد شد و چشمش نمی‌دید. گوشش

نمی‌شنید. که چقدر فرسوده شدند آدمها در این جراحی‌های تاریخی

تا بینایی و شنوایی را قدری تجربه کند. این جماعتی که این روزها آرام

و خروشان، به نشانه‌های سبز، پاسخ مثبت داده اند، از دل شکافی

سر بر آورده اند که خالقینش، ناقض ِ بدیهی‌ترین اصول حکمرانی اند.

آدم‌هایی که از روایت ابزاری خسته اند. آدم‌هایی که با حتی آزادیهای

قطره چکانی، هنوز ظرفیت دریا شدن دارند. گیرم دریایی که

موج‌خیزی اش، آنقدرها مدبرانه نباشد. واکاوی دقیق خشم ِتوده ای،

شاید زمان بیشتری را طلب کند اما عاملی که این روزها جلوه ی

نوظهوری از آن را شاهدیم، بیش از همه میوه ی درخت بارور پارادوکس

رفتاری ِ نظام حاکم است. نظامی که متولیان‌اش نه از انکار ابایی

دارند نه از تطهیر. رد حقیقت گریزی‌شان را در همه جایی می‌توانی

ببینی. مریدانی که سوابق ِ مرادهایشان را هم به راحتی ترور

می کنند. چنگ زدن دیرین به اقبالی عمومی و سیاست حذف و

"همه صدای من اند" حاصلش این اقتراح ِ مهرورزانه ای است که به

سخیف‌ترین شکل، می‌خواهد نقاب‌زدایی کند. و عجیب نیست اگر

بت‌شکنی دیروز، به خودشکنی ِ امروز بیانجامد. زوال، آنقدر بارز 

می‌شود که پچ‌پچه‌های پوچی در هر جمعی، جا باز کند و رساتر شود.

بیمار، بالاجبار دست به دست شود و هر ناله، به نفرینی پیوست شود.

بدی اش آنجاست که بند آوردن خونریزی ِ عمیق‌تر هر باره ی آماس‌ها،

مجالی نمی‌گذارد تا عفونت لایه لایه را درمان دائمی باشد. این میانه

بخش‌هایی کارآمدی‌شان را از دست می‌دهند اما، که بی‌هماوردی‌شان

را به ظاهر هیچ‌گاه شائبه ای نبود. این روزها از تب‌دار ترین روزهای

بیماری بود. باید نفس می‌کشیدی هوای مسمومی را که نگاه

بالادستی تا آنجا که مجال جولان داشت آلوده کرده بود. روزگاری که

چماق هنوز با جهان چپاول این چنین نسبتی نداشت، صف‌بندی ای

را مرتکب شدند که مانده تا صحنه‌های عجیب‌تری از حقارت را نظاره‌گر

شویم. حالا که ریشه در ریشه شده میل‌های موازی ِ رذالت. نمی دانم

تکلیف رنگ آمیزی روزهای گذشته، فردا چه می‌شود. دلم می‌خواهد

پس‌زدگی دیکتاتوری غیراحساسی‌ تر شده باشد. تقابل خشونت‌بار

اخلاق و عقیده کم‌رنگ تر شود. برای رهایی از احتقان اسفناک

سیاسی، راهبرد بهتری ببینم. در بزنگاه ها، بازیچه شدن ها را نبینم.

این قدر، فراز و فرود اندیشه‌گی در اقشار گونه گون، نوسانی‌ترین

سرنوشت‌ها را نصیبمان نکند. من از این پوست اندازیها ناامید نیستم

هر چند تنگ نظرانه تعبیر شوند. این سرکشی‌ها، روزی مجال پر کشی

خواهند یافت. روزی که پیاده- سواره بینی از گستره ی نگاهمان بیرون

شود. حداقل‌ترین شیارها را رصد کنیم هنگام تعین کیفیت سیاست.

تا آن روز باید آنقدرها دیوار آرزوهایمان طبله کند و فرو بریزد که نم ِ

سفاهت و خباثت به عدم بپیوندد. آنوقت است که می شود به بتونه

روی دیوارها تا حدودی امیدوار بود. که ضریب مانایی‌شان آنقدر هست

که بتوان، رنگ ِ رضایت بر رویشان کشید.

 


جمعه بیست و دوم خرداد 1388 در ساعت 18:14 | مرضیه |

::

 

بال‌هایم رنده می‌شوند

و درد

از شکاف آهن و استخوان

می‌خزد

تا چکمه‌های سخت ِ فکرهای تخت

تا حوصله‌های چروک

تا چرک‌های اسطوره شده

و ریز ریز می‌شود

خونین و دیوانه

تا تکه‌تکه شدن

بهتر باشد

از تکیده شدن.

نارنج ِجوان‌ای

که هوای پیری دارد.

بوی اسپند می‌آید

بوی خاک ِ مسافر.

من

رنگ آفتاب پاییزم

رنگ لب‌های خسته ی مترسک

و چشم‌هایم

ابری که ارغوانی است.

پینه بسته ام

لای درز زمان

کبودترین فصل را چنگ می‌زنم

و چنین

داغدار پیله‌های دلم

که پاره‌ پاره شدند

بی‌خبر

و پروانگی‌شان نارس شد.

بال‌هایم رنده می‌شوند...

 


چهارشنبه ششم خرداد 1388 در ساعت 1:28 | مرضیه |

::

 

فردا که بیاید، می‌شوی بیست‌و‌یک ساله. بزرگ شده‌ای خب. یاد ابعاد

قد کشیدن ات می‌افتم و حس عجیبی می‌آید در من. دلتنگ ات هستم

این روزها. مثل همه ی روزهای نبودن ات. حالا بیش‌تر البته. که

گونه‌هایت را ببوسم و بگویم: تو، خود ِدوم خردادی. و دوباره همان روایت

همیشگی باشد. حالا نیستی خب و من باید دوره کنم فقط. یاد اتاق

سابق ات بخیر. رو به روی درخت خرمالو. که "دو، ر، می، فا، سل، لا،

سی". سه‌شنبه های تار و استاد همتی. سی‌دی ها و کتاب‌ها. آن

همه رنگ و شی ء سنتی. خاطره ی نورعلی خان برومند. قصه

گفتن‌های شبانه. مولوی خواندن‌ها و کشف‌های یکباره. سفال‌های

دو تایی. پامچال کاشتن‌های چند تایی. نردبان قدیمی. و برگ‌ها که جارو

می‌کردی از روی پشت‌بام با ماجراهای گاه‌گاهی. یاکریم‌ها اصلاً.

مورچه‌ها که دیگر نگو. بچه جان! نیستی خوب. "میلاد ات مبارک" فقط

باید روی خطوط بلغزند. و خوب نیست. به قول عماد، "اصفهان سرآمد

شهرهای جهان نمی‌شود". بله! نمی‌شود. یک روز باید باشد برای

دادستانی. که بیایم "آی یو تی" و تمام دلتنگی‌هایم را فریاد کنم

سرش. خرداد، ماه تو است. تویی و گوجه‌سبز و زردآلو و توت‌فرنگی.

تویی و شقایق‌های بیدل. تویی و ....

چند روز پیش دوباره نامه ات را دیدم میان دفترهای مامان؛ وقتی گربه،

جوجه ات را خورده بود. خنده ام گرفت. بغض و بعد اشک چکانی. آن

مدل غصه‌داری ات که ریخته بودی توی واژه‌ها، با آن دستخط ِ نونهالی.

نیستی خب. من مانده ام پشت تمام بیت‌های تازه یافته و لحظه‌ها 

که برایت اس‌ام‌اس می‌کنم. و تو؛ که اصفهان باران اش بگیرد و ده صبح

باشد و برایم بنویسی:

"باید پنجره را گشود و با سولو پیانوی فیلیپ گلاس زندگی کرد...های...

پ.ن: اینجا هوا خیلی خوبه: بارانی همراه با مه غلیظ و طیف سبز.

واقعاً جات خالیه..."

آمدن ات مبارک. تو را توی خاطرم عکس می گیرم. اینجا اگر بودی من

یک‌بند باید راه می رفتم و می گفتم بلند و کوتاه و درگوشی که تولدت

مبارک. مبارک. مبارک...حالا می نویسمشان: مبارک. مبارک. مبارک...

*

فیزیک ات نیست. اما یاد ات، بهار تا، نفس می‌کشد. گل‌های رز سرخ

را برای همان یاد خریده ام دیگر. نگاه می‌کنم و تو می‌آیی. بعد

کلمه‌های آقای بوبن می آیند که آن شبی برایت گفتم و آن هیجانی

که بعدترش آمد:

"کولی‌های جوانی اند با لباس‌های قرمز، که پابرهنه در آب، گپ

می‌زنند"

*

برادر ِ دوست ِ دوست ِ دوست!

خرداد ِ آمدن ات مبارک...

 


شنبه دوم خرداد 1388 در ساعت 1:57 | مرضیه |