کاش دروغ باشد
سرنوشت سلول های بی قاعده.
که هشتاد و هفت،
نشود رنگ ِ هفتاد و هشت ِ منحوس ام.
مگر فروغ ای؛
میان طواف ِاین همه ثانیه های درد...
پ.ن:
دعایش/دعایم کنید
بعضی آوازها هستند که ذاتاً عاشق اند. هم نفس می شوی و مبتلا.
معشوق/معشوقه ای هم که نداشته باشی؛ عاشق ات می کنند،
حتی برای دقایقی. افشرده ات می کنند، دیوانه. می نشانند ات به
جای هر چه عاشق ِدلخسته ی بی وصل. آن وقت است که مثلاً وقتی
استاد می خواند: دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد؛
من ِ در مقام عاشق ام می چسبد به سینه ی دیوار و دلتنگ؛ خیره
به خیال های مبهم ِدلدادگی، اشک نوبر می کند...
میان این همه یادهای پاییزی، خواستم محکی بزنم حافظه ی زهوار
در رفته را با مرور نام معلم های دبستانی؛ تصاویر، خاطرات، جنس
برخوردها. اول، دوم، سوم. چهارم... : خانم "و.و". نام کوچکش را هم،
همان روز اول ــ که آن روزها آن همه گفتن اش، خرق عادت بود ــ
برایمان گفت. اینکه آغاز هر دو، واو دارد. با چشمان مهربان سبز. با
لبخندهای واقعی. هنوز خاطره ی کوتاه ِ بودن اش، شاداب است. آن
همه انرژی که لابه لای درس ها، رها می شد. آن همه شوق. که
نگاه اش، توی نگاه تک تک ما می نشست و آن قدر برابر بود، که
کسی ابری نشود. چقدر رد دستهای گچی اش را دوست داشتم روی
مانتوی سیاه اش. که هراسی نداشت از سپید شدن. رفتن اش هنوز
تلخم می کند. یکباره رفتن اش. پایان ثلث اول. گفت دیگر نمی تواند
بیاید سر کلاس. محل کار همسرش منتقل شده به مراغه. ما همه
بغض کردیم. کلاس یخ زد انگار. اشک های خانم "و.و" سر خورد یکهو.
جمله ها را خیس و امیدوار به ما سپرد؛ با همان بخشندگی ِ
همیشگی. بعد سه دفتر از توی کیفش بیرون کشید. گفت که فقط یک
یادگاری است. برای سه تا که قدری بیشتر فکر درس بوده اند لابد.
بوسید و خداحافظی کرد و رفت. من هنوز هر بار می روم سراغ دفتر
خانم "و.و"، با جلد آبی اش؛ دستهایم می لغزند روی تصاویر فانتزی ِ
گوشه ی هر صفحه، که حاصل جوهر خودکارهای رنگی یک معلم ِ
دوست اند. که آنهمه بی دریغ حک شان کرده. بعد نوبت کارت دست ــ
ساز ِمیان برگ هاست. کبوتر است میان گل های صورتی. بالش را
بگشایی، دست خط خانم "و.و" است. چند کلمه دارد که زلزله دارد با
خود هر بار. ثانیه های رفته، من ِ هیچ و ابهام....
سرخی ِ بارور ِ میان چشمهام؛
یاد بی قرار توست
که پاره پاره شده....
تاریخ ای که جناب معتضد [با تبیین های داستان وار، پر آب و تاب و
گهگاه، ضد و نقیض]، به خورد خلایق می دهد؛ باید هم به کرّات از
رسانه ملی پخش شود. و گر نه شرح نامردمی های ماقبل این سی
ساله ی پرخیر را، چگونه می توان با خط و ربط ای چنین، به گوش
این و آن رساند تا در قالب امر مقایسه ای جعلی هم که شده، بتوان
ترکتازی ها را تایید و تثبیت نمود...