گرچه میزان قابلیت ام در چگونه استفاده کردن از مابعد ِ"اگر" را، آنگونه
که باید، نمی دانم؛ اما نمو ِمیل ِ پیوستن به حقیقت ِ آن را هم، انکار
نمی توانم کرد:
اگر می شد خود را در دیگران رصد کرد؛ اگر....
"تجلّی طور" ِ شهرام ناظری، با آن زخمه های دیوانه ی عالی نژاد اش،
باران ِ مرداد ِ حس های من است. از واژه های کُردی چیزی نمی دانم.
این ندانستن اما انگاری، خوبتر است. که دقت مضاعف می طلبد که
پارسی های آشنا را پیدا کنم وُ با مفاهیم نصفه نیمه ای که یافتمشان،
آن دورها را کمی نزدیک کنم و نرم و شیشه ای رها شوم میانشان...
پ.ن:
داس غم تو می کند حاصل عمر را درو....
سیر نمی شد چشمانم، از هم آغوشی ِمبارک ِتحریر و تذهیب. آن
همه قوس و کشش و سرکش های یگانه ای که بر رنگ رنگ کاغذها
نشسته بود. از سماع قلم در چهارگوشه ی صفحه، که مرا می برد
تا آدمهای رازآلود هنرزاد. آدمهای روزگاران دور، آدمهای اکنون ِمن.
چقدر فیروزه ای دیدم و سبز و سرخ و سپید و سیاه ِ جوهرافشانی.
چکه چکه ذوق که آمیخته بود با نیْ اشک ها. سیاه مشق ِعشق،
نستعلیق ِروح و شکسته ی دل. عاشق آن "العبد المذنب الفقیر
الحقیر" ها بودم پای قلمْ رقص ها، که با آن همه دلانه گی، گوشه ــ
نشین ِصفحه شده بودند. حُسن انتخاب بیت بیتی که کهکشانی
گم بود میانشان. حس سرشاری بود از حوالی های بالیدن که این
زبان؛ این همه قابلیت چشم- دل نوازی دارد. این همه عاشقانه،
در هم تنیدگی. و سرشارتر آن که دست سحرآفرین عمادالکتاب** ای
بوده که بنگاردشان و جاودانه کند یا میرزا غلامرضا، حسین میرخانی،
دوریش عبدالمجید، محمدرضا کلهر، غلامحسین امیرخانی، یدالله
کابلی، رضا مافی و عباس اخوین ای...
که نگاشته بودند:
عمری از مشق دو تا بود قدم همچون چنگ
تا که خط من بیچاره بدین قانون شد....
و همان است که گام نخست می خواندی و پیش می آمدی که:
خون هرچه عاشق است مرکب قلمش باد؛ چه معشوق در غیب و
شهود، با عشّاق خویش به کتابت مقیّد است.
* عنوان برگرفته از اثری است با همین نام از میرزا غلامرضا اصفهانی
** با نستعلیق ِ یکتای خویش با نگارش چندباره ی هر واژه، قلمی
کرده بود:
"من در دوره حیات خود، دروغ و شارلاتانی، آزار و اذیت و دو رویی و
خباثت بالاخره بی علمی و جهالت را بد دانسته، راستی و امانت،
بی آزاری و صداقت و دانایی و شرافت را خوب و وطن عزیز را محبوب و
محترم داشته ام. اینک که آخرین مراحل زندگانی را می پیمایم نتیجه
معکوس حاصل و به گناه وطن خواهی گرفتار و محبوس هستم"
پ.ن:
نمایشگاه ِ "استادان بزرگ نستعلیق" تا شنبه 19 مرداد در موزه ی
هنرهای معاصر، برقرار است همچنان.

در کنج ِکنج ِخویش نشستم؛ بخوانی ام
شاید که شاید وُ شاید، رسانی ام
هی چرخ می زنم به میان های ریشْ ریشْ
صد گفتگوی من، من و ُمن؛ "تا توانی" ام
با التهاب ِ نارس ِ فصل ِ پرنده گی
چشم انتظار ِ بارش ِ ذکرْآسمانی ام
با ترجمان ِ ابر ورق می زنم تو را
از دست واژه های دغل، تا رهانی ام
آهوترین دقیقه، شکفتن، شهود وُ شهد
آیا که تا تباتب ِ مُشکین، کشانی ام؟
من، حفره حفره شدم؛ سرد ِ دافعه
کو روشنای جذبه ی زیتون نشانی ام؟
ای سبز ِ نورزاد، که گل کرده ای به یاد
چند اشتیاق ــ فاصله تا دل ستانی ام؟
پ.ن:
وَ عِلْمُ اللهِ حَسْبی مِنْ سوالی
تمام شد
روزگار ِسلام و صنوبر
یادها؛
آغشته اند به زکام....
هیچ. هیچ ِ هیچ. تلخ ِ دریغ ِنبودن ات؛ همزاد خسته ای است دریغ ِ
پس زده گی سبز بودن ات را. چند روزی است با بغض ِ "کیمیا"، بغض
می کنم...