تبليغاتX
مانا مهر

:: آدم ها، تاریخ، روابط

 

بعضی اتفاق ها ویژه اند. اصلا بسامدی ندارند. نازل می شوند یکباره

میان لحظه های خطی ِ خطی. غنیمت را می مانند. رنگشان دیگر

است. ظهورشان تو را پیوند می زند به یک تاریخ. مثل دیدن آن دوست

است هنگامه خروج از یکی از همین مراسم های حسینیه ارشادی.

که میان آن همه جمعیت انگار معجزه ای دیده باشد. آمد و همراه

مهربانی که با ما بود را، چندباره به نام خواند. او که برگشت، مقابلش

بود. دوباره صدایش کرد. تایید صحت نام را که شنید، در آغوشش

کشید. بارانی شد. هضم نمی کرد انگار. کمی فاصله گرفت. توی

چشمهایش خیره شد. دوباره در آغوش گرفتند هم را. تکرّر ِ"هنوز

باورم نیست". حیرتی که نشسته بود توی چشمهاش، عجیب بود.

می گفت در تمام این سال ها گمان می کرده جزو اعدامی های

همان سال های فتنه بوده است. گمان که نه، یقین داشته. چند

جمله می گفت و باز می رقصید روی زبانش که باورم نمی شود به

خدا و پشت بندش خدا را شکر...شروع کردند به مرور چند تایی از

خاطرتشان. خاطرات دور. روزهایی که به قول او چشم اشتیاقشان را

کور کرد! نام هم بندی ها را بردن و سراغ گرفتن از احوالشان و خدا

رحمتشان کند که چه ناجوانمردانه...که کجا آرمیده اند و چه و چه... که

چه شد، چه شد، چه شد...من ایستاده بودم. گوش می دادم. گاهی

لبخندی، گاهی تلخی و تاسف. بیش از همه شاهدی بر رویش گل

حسرت...رابطه های آن روزها، دو دو تا چهار تا نداشته اینقدر. نسبتی 

نداشته با حسابگری های رایج روزگار ما. همان که می جوشیده،

می دویده توی دل ها. بی آنکه گل آلوده شود یا ترسی از گل آلودگی...

همین اند که تلنگر اند. ارتفاع شان زیاد بوده. ما سطح نشین

شده ایم، سیمان زده. به میلیمتر ِ رابطه هایمان دل خوش....

 


جمعه سی ام فروردین 1387 در ساعت 2:18 | مرضیه |

:: نشانه

 

دست های 15 16 سالگی را یادتان هست؟ دست های پنبه ای،

بیگانه با وضوح ِشیار....

روزگار کم کم دارد حک می کند خودش را روی دل نازکی پوست...

پ.ن:

بر آی ای صبح روشن دل خدا را

 

 


پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 در ساعت 1:15 | مرضیه |

::

 

من هر بار "عباس کیارستمی" را جایی می بینم، یاد تصاویر آن کتاب

داستان مداد قرمز اش می افتم که از جمله کتابهای محبوب کودکی

من بود. مداد قرمزی که تمام حیاتش به نقش زدن روی سپید صفحه

 گذشته بود و کتاب، نمایشگر آن. که با ورق زدن هر صفحه از کتاب،

به پایان عمر پر بار مدادی اش نزدیکتر می شدی. تمام صفحات کتاب

پر بود از تصاویر قرمز ِقرمز ِقرمز.... بعد میان این قرمزی ها، یکهو یاد

سبز ِجاده "خانه دوست کجاست" می افتم. یاد موسیقی فیلم، من ِ

۳ـ 4 ساله ی نشسته روی صندلی عصر جدید کنار بابا، یاد اضطراب

چشمهای پسرکی که می خواهد به هر ترفندی شده دفتر مشق

"محمدرضا نعمت زاده" را برساند به دست بازیگوش او...امروز هم میان

آن شلوغی شهر کتاب، وقتی آقای کارگردان به صورت افتخاری پشت

تریبون قرار گرفت تا بگوید که چرا " سعدی از دست خویشتن فریاد"

دوباره همان تصاویر همان حس ها، جان گرفتند و کودکانه دویدند روی

ذهنی که آمده بود بشنود هر آنچه در ستایش سعدی....

پ.ن:

کاش جناب محمدخانی با حجم عظیمی از دغدغه های فرهنگی!

با توجه به کثرت دوستداران و علاقه مندان و قلّت فضای کافی و وافی

جهت استفاده، به برگزاری نشست ها و همایش ها در مکان

شایسته تری اقدام می کردند!

 


چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 در ساعت 1:20 | مرضیه |

:: عاشقیّت ِ"زوج مرتّب" های مجرّب

 

هوای بهار، هوای دلربایی هاست. حضرت عشق بال اش را تکانده توی 

هوا. تعدّد دوتایی هاست. رصد که کنی شهر، خیابان ها و پارک ها را،

حضور (به قول صالح علا یکان یکان) عشّاق جوان، مهر تایید است بر

این مدعا که " عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار" و طبیعی

است، خاصیت تنفس در بزم بهار است. هر چه هم که به اردی بهشت

نزدیکتر می شوی؛ صعود منحنی آغشتگی ها شتاب بیشتری

می گیرد. اما این هنگامه های نوبهارانگی، میان این جستجوگری ـ

های هر از گاهی، یک جور حس ِخوب ِخاصی غلت می زند در من؛

اگر میان این دوتایی هایی که در ایام شباب اند، دوتایی هایی را

ببینم در روزگار میانسالی. این تثبیت عشق در نگاهشان را دوست

دارم. و حالا که انگار میان این آرام ِبا هم بودنشان، بهار آنها را به

لمس لحظه های طلایی عاشقی ها مهمان کرده. چرخ می زنند

توی خیابان ها، پارک ها، میان سبز ِ برگ ها؛ پیچیده به دوست ـ

داشتنی طی شده از یک گذار. آدمهایی که چسبیدگی به

روزمره گی ها، سنجاق شدن به کسالت معیشت را نهاده اند یکسو

و آمده اند پی دلداده گی ها. جذّاب اند برایم. جذّابتر اند آنها که پی

آراستگی روح به چنین دقیقه هایی، عنایتی خاص هم به ظاهر

دارند. تیپ های شیک و سرزنده شان را دوست دارم. آن سِت کردن

صورتی ِملایم شال/ روسری بانو با طوسی مانتو را. یا آن کرم ِبلوز

آستین کوتاه آقا با شلوار قهوه ای سوخته ی کبریتی با کفش 

اسپرت شکلاتی را. برکه ی لبخندهای مهربانانه شان را که باید

قاب گرفت...

 


دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 در ساعت 0:42 | مرضیه |

:: بذر ِ نذر

 

بادام ِ چشم های توست

که کاشته ام توی دل

درختی که می شوم

نذر باغبانی ات...

فروردین ۸۷

 

 


یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 در ساعت 0:47 | مرضیه |

::

 

 

بله! شما فکر کرده اید فقط <<مرد هزار چهره>> آنهم با تمسک به

 

شیوه های کذا و کذا، موجب انبساط خاطر حضرات عالی می شود؟!

 

خیر قربان! رویت نفرموده اید یحتمل <<مرد هزار شغل ه>> را؛ که

 

به خودی خود مفرح ذات اند!

 

 

 

 

 

 


پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 در ساعت 23:42 | مرضیه |

:: ...

 

هر بار می روی و چهار ِ استکانهای میان سینی، به سه می رسد؛

چای می نوشیم شبانه، با طعم دلتنگی...

پ.ن:

ببار ای بارون ببار (شب سکوت کویر وار)

 

 

 

 


چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 در ساعت 21:24 | مرضیه |

::

 

"در اين سال ها آقاي شجريان با همه هنرمندان بزرگ کار کرده اند

اما هر کاري را انجام نداده اند. يک بار به من گفتند که مردم من را

به خاطر کارهايي که انجام داده ام دوست ندارند؛ آنها مرا به دليل

کارهايي که انجام نداده ام دوست دارند."

به گمانم کفایت می کرد بهینه شدن بسیار فرآیندهای اجتماعی را

اگر گفتار فوق (که سالار عقیلی به عنوان توصیه ای از استاد شجریان

به آن اشارتی کرده)، را امکان تعمیم یافتنی بود....

 


سه شنبه بیستم فروردین 1387 در ساعت 14:14 | مرضیه |

::

 

 

میان واکاوی های این روزها؛ شیب ایمان به عبارت ذیل، هر لحظه

 

رو به فزایش است. که:

 

"ما بیشتر از برداشت هایمان آزار می بینم تا از وقایع".

 

 

 

 

 

 

 

 


دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 در ساعت 0:43 | مرضیه |

:: گنجشکانه

 

می بوسم چندباره، مهتاب ِ گونه هایش را. بوی رز می دهند. خنده

می نشیند میان صورتش. چشمهایش را ریز می کند و با همان لحن

آغشته به شیطنت کودکانه می گوید:

راستشو بگو! گنجشک قایم کرده بودی توی لب هات؟!....

 

 

 


یکشنبه هجدهم فروردین 1387 در ساعت 0:3 | مرضیه |

::

 

دهان تاریخ را

 

بستن نمی توان

 

که قفل ها

 

خود عاقبت

 

کلید می شوند!

 

پ.ن:

 

نشسته بودیم به مرور خاطراتی از یک شاه قفل/کلید که تنها،

 

شهرتش! با آبی ها نسبتی داشته...دهشتناک بود، دهشتناک...

 


جمعه شانزدهم فروردین 1387 در ساعت 21:22 | مرضیه |

:: حیرانی

 

امان از وقتیکه چگالی سوژه ها بیشتر از ظرفیت زمانی و آن میزان

 

شرایط مساعد برای پر و بال دادنشان باشد. و خوب آن میانه، لحظه ای 

 

که قصد گزینش داری، انگار هر کدام ملتمسانه تو را می خوانند که

 

بی درنگ برگیزینی شان. صعب است بسی! می شود کانّه موقعیت

 

یک خانم معلم / آقا معلم دبستانی که می خواهد برای امری از میان

 

نوگلان باغ علم(!)، با آن معصومیت و برق ویژه چشمهایشان، انتخابی

 

داشته باشد. و درست در همین اثناء است که قیل و قال همگانیشان

 

برای ربودن فرصت طلایی یکباره برمی خیزد:

 

اجازه! اجازه! تو رو بخدا، ما، ما....

 

بعد تو می مانی و یک جور استیصال تمام عیار، نیز مقادیر معتنابهی

 

چه کنم، چه کنم....

 

پ.ن: 

 

چه کنم؟

 

 


پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 در ساعت 2:22 | مرضیه |

:: فروردین ِ پرستو

 

این عصرهای بهاری گاه گاهی می نشینم به تماشای پرستوهای

 

میان آسمان. به تماشای دقیقه های عاشقی شان. بال در بال.

 

می شکافند افقهای بیکرانی را. غروب که می شود؛ هنگامه های

 

گل بهی، آوایشان می پیچد در هم، پر افت و خیز. می دانم که دیگر

 

فتح شده. فتح شده آن اوج دلربایی ها، روشنای لحظه های

 

همسُرایی است حتما....

 

پ.ن:

 

خوانده اید که هیچ. اگر نه؛ مایل بودید، نیم نگاهی بیاندازید:

 

پرستو، به غلط بادخورک

 

 

 


سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 در ساعت 22:41 | مرضیه |

::

 

این "مهم نیست" های هر از گاهی را شنیده اید از زبان خلایق؟

.

.

.

که از همه چیز مهم تر، همان هایند....


دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 در ساعت 22:30 | مرضیه |

:: رندانگی

 

می دانی هیچگاه علل رندانگی ها را درنیافتم. رندانگی در اظهار نظر،

 

رفتار، حتی در پاسخ یک سلام. این به اصطلاح زرنگی ها که هزارگونه

 

تعبیر و تفسیرش می کنند. ماهی وار گریختنهای ناچسب. که تنگ تر

 

می کند جهان رابطه را. وادارت می کند به عقب نشینی بس که میان

 

نیتهای ناخوب گرفتار می آیی. که پنهانی در پندار، گونه گونه طرح فرار

 

می چینند و خواهان آنند که تو در کنارشان قرار داشته باشی!

 

زیرکانه جایت می گذارند و نرم دور می شوند و گمان می برند تو را با 

 

حوالی های دانستن نسبتی نیست...تحلیل می روی میان جهان

 

نیرنگ منشی ها. خسته ی درون و برون. تلخ است این عدم صراحت

 

ناپاک ِلایه لایه، تلخ. کاش مجال انهدامش بود....  

 


دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 در ساعت 3:15 | مرضیه |

::

 

تلاقی هرباره خط نگاه دوست و آشنایی با شمال ِکتابخانه در همین

 

مدت کوتاه، برابر است با نزول ابرهای عذاب وجدانی در من. راه دیگرم

 

نبود اما. ناگزیرانه بود. مکرر ِبعضی اتفاق ها سببش شد. سبب

 

صدرنشینی کاغذ ابر و بادی که مامان با نستعلیق، رویش، گفتاری از

 

مرحوم آناتول فرانس را قلمی کرده:

 

"هرگز به کسی کتاب امانت ندهید حتی اگر به آنها اطمینان داشته

 

باشید. در کتابخانه من فقط کتابهایی وجود دارد که از دیگران به

 

امانت گرفته ام." 

 

پ.ن:

 

البته که کتابخانه کذا، بخش دوم عبارت فوق را به ضمیمه یک عدد

 

نون نفی، شامل می شود!

 


شنبه دهم فروردین 1387 در ساعت 18:28 | مرضیه |

::

 

 

بس است تمام ِ مرا ميان چرخاچرخ بي سرپناهي ها، بس است؛ كه

 

واحفض جناحك*

 

           واحفض جناحک

 

                      واحفض جناحك.....

 

 * ۱۵/ ۸۸

 

 

 

 


سه شنبه ششم فروردین 1387 در ساعت 13:30 | مرضیه |

:: بهارنامه

 

 

آنها که می شناسندم، می دانند که چه اندازه من مشتاق زیارت

 

روی ماه ِ بهارم. عاشق این بی قراری زمین. که بند نمی شود

 

درخت روی پا از فرط شوق شکوفه. و آفتاب که سراسر، بیدریغ ِبوسه

 

است گونه های خاک را. تیک تیک لحظه های اسفندماهی که با

 

جیک جیک گنجشکها می آمیزد و می شود رمز نازینه رویش.

 

بنفشه ها که چاووشی خوان هرچه فروردینند. می ربایند برق نگاه

 

را ملکوت سبز و صورتی ها... پامچال های خندان، بیدمشک های

 

خجالتی. آوازهای بارانی که چشم روشنی بکر ِبرگ اند. من،

 

مدهوش قداست این همه رستاخیزم. این گرد نوزایی که همه جا

 

رقصان است. این معراج سبزینگی....دلم آینگی می خواهد.

 

دلدادگی سرخ  ِِسیب ِخدا را. رهایی پرستو، ایستادن روی ضربان

 

چشمه گی ها را و بهار، خود ِخود ِبهار، که قد بکشد تا من ِمن....

 

پ.ن:

 

دلم لک زده برای شکوه حضرت کوه

 

 

 


شنبه سوم فروردین 1387 در ساعت 2:15 | مرضیه |