ایمان آورده ام
به چشمهای تو
و معجزه ی خط نگاهت
که صراط مستقیم این روزهای من شده....
۳۰/7/86
همه آدمها دچار تغیر احوال می شوند، با این همه اکثرا از مشی
ثابتی تبعیت می کنند. در این میانه ارتباط با آدمهایی که دچار عدم
تعادل در برخورد با دیگرانند، یکی از دشوارترین کارهاست به گمانم.
آدمهایی که به اصطلاح دمدمی مزاجند. سخت است از آن جهت که
تکلیفت با آنها روشن نیست.آدمهایی به شدت ابری- آفتابی.گاهی
سراسر نشاطند و طرب و همدلی، مهربانند آنسان که شگفت زده
می شوی و امیدوار که هنوز امیدی است در روزگار بی مهری ها و
گرگ و میش روابط.و گاه چنان سرد، سلامت را پاسخ می دهند که
یخ می زنی انگار و مبهوت می شوی و تا دقایقی از هضم رفتارشان
عاجز....بعد تو می مانی و حیرتی که از هر سو تو را نشانه رفته
است، چرخ می خوری در میان چرایی این همه فراز و فرود، این همه
نوسان....آن هنگام است که به قدر آدمهایی پی می بری که در
مناسباتشان رعایت این موازنه را می کنند در احوالات گونه گون و از
یک ثباتی برخوردارند.که اگر عبوسند یا شوخ طبع اگر نوع ادبیاتشان
تند و گزنده است اگر بیش از اندازه جدی اند یا خنثی هستند و
خونسردند و بی تفاوت، لااقل می دانی بر یک طریقند، اگرچه صعب
اما چون از پیش تا حدودی اشراف داری بر نوع واکنش آنها،پس سهل تر
می پذیریشان. اما مصاحبت با جماعتی که در روابطشان رویکرد
نسبتا یکسانی ندارند، تو را سردرگم می کند، دچار شوک می شوی
گاهگاهی حتی.و اگر اجباری هم باشد به مواجهه مداوم با این افراد،
پس از مدتی، لاجرم باید با آنها کنار بیایی که تا حدودی مانوس تر
می شوی با چگونگی ارتباطاطشان، اما به هر روی تشخیص اینکه
در هر رویارویی، کدام وجهه از آنها ظهور خواهد کرد و تو چگونه باید
پیش فرضهایت را با هر کدام از آنها هماهنگ کنی مقادیر معتنابهی
سخت و رنج آور است.....
بانوان، آقایان علاقه مند؛
فهم تاریخی ــ اخلاقی اسلام (هرمنوتیک)
دکتر محمد مجتهد شبستری
پنجشنبه ها ــ هر دو هفته یکبار ــ ساعت 11 صبح
کتابخانه حسینیه ارشاد
وَ قَدْ أَقَامَ فِينَا هَذَا الشّهْرُ مُقَامَ حَمْدٍ، وَ صَحِبَنَا صُحْبَةَ مَبْرُورٍ،
وَ أَرْبَحَنَا أَفْضَلَ أَرْبَاحِ الْعَالَمِينَ، ثُمّ قَدْ فَارَقَنَا عِنْدَ تَمَامِ وَقْتِهِ،
وَ انْقِطَاعِ مُدّتِهِ، وَ وَفَاءِ عَدَدِهِ.
فَنَحْنُ مُوَدّعُوهُ وِدَاعَ مَنْ عَزّ فِرَاقُهُ عَلَيْنَا، وَ غَمّنَا وَ أَوْحَشَنَا انْصِرَافُهُ عَنّا،
وَ لَزِمَنَا لَهُ الذّمَامُ الْمَحْفُوظُ، وَ الْحُرْمَةُ الْمَرْعِيّةُ، وَ الْحَقّ الْمَقْضِيّ،
فَنَحْنُ قَائِلُونَ السّلَامُ عَلَيْكَ يَا شَهْرَ اللّهِ الْأَكْبَرَ، وَ يَا عِيدَ أَوْلِيَائِهِ.
السّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَكْرَمَ مَصْحُوبٍ مِنَ الْأَوْقَاتِ، وَ يَا خَيْرَ شَهْرٍ فِي الْأَيّامِ وَ
السّاعَاتِ.
السّلَامُ عَلَيْكَ مِنْ شَهْرٍ قَرُبَتْ فِيه الْآمَالُ، وَ نُشِرَتْ فِيهِ الْأَعْمَالُ.
السّلَامُ عَلَيْكَ مِنْ مُجَاوِرٍ رَقّتْ فِيهِ الْقُلُوبُ، وَ قَلّتْ فِيهِ الذّنُوبُ.
السّلَامُ عَلَيْكَ مَا أَكْثَرَ عُتَقَاءَ اللّهِ فِيكَ، وَ مَا أَسْعَدَ مَنْ رَعَى حُرْمَتَكَ بِكَ
السّلَامُ عَلَيْكَ مَا كَانَ أَمْحَاكَ لِلذّنُوبِ، وَ أَسْتَرَكَ لِأَنْوَاعِ الْعُيُوبِ
السّلَامُ عَلَيْكَ مِنْ شَهْرٍ هُوَ مِنْ كُلّ أَمْرٍ سَلَامٌ
السّلَامُ عَلَيْكَ مَا كَانَ أَحْرَصَنَا بِالْأَمْسِ عَلَيْكَ، وَ أَشَدّ شَوْقَنَا غَداً إِلَيْكَ.
اللّهُمّ إِنّا نَتُوبُ إِلَيْكَ فِي يَوْمِ فِطْرِنَا الّذِي جَعَلْتَهُ لِلْمُؤْمِنِينَ عِيداً وَ سُرُوراً،
وَ لِأَهْلِ مِلّتِكَ مَجْمَعاً وَ مُحْتَشَداً
مِنْ كُلّ ذَنْبٍ أَذْنَبْنَاهُ،
أَوْ سُوءٍ أَسْلَفْنَاهُ،
أَوْ خَاطِرِ شَرٍّ أَضْمَرْنَاهُ،
تَوْبَةَ مَنْ لَا يَنْطَوِي عَلَى رُجُوعٍ إِلَى ذَنْبٍ،
وَ لَا يَعُودُ بَعْدَهَا فِي خَطِيئَةٍ،
تَوْبَةً نَصُوحاً خَلَصَتْ مِنَ الشّكّ وَ الِارْتِيَابِ،
فَتَقَبّلْهَا مِنّا،
وَ ارْضَ عَنّا،
وَ ثَبّتْنَا عَلَيْهَا.....
صحیفه سجادیه/ فرازهایی از دعای چهل و پنجم
پ.ن: برگردان شایگانی نیافتم برای سطور فوق.....
از حال خود آگه نیم، لیک این قدَر دانم که تو
هر گاه در دل بگذری، اشکم ز دامان بگذرد....
پ.ن:
كفاني عزاً ان تكون لي ربّا، و كفاني فخراً ان اكون لك عبدا، انت
لي كما احب، فوفقني لما تحب.....
بعضی تاریخها هستند که در عین قداستشان برای خیل مشتاقان،
به نقابی می مانند، ناجوانمردانه پنهان می کنند عصیانگری زمانه
ماقبل خویش را و یا به آبی که خالقان جنایات بی بدیل بی هیچ
پاسخی و حسابی به روزگار، چنان تطهیر می کنند خویش را در آن
که لکه های چرکین هست شان را از معرض نگاه های پرسشگر
این و آن نهان کنند و زایش دیگرباره ای را تجربه! که منادیان
روشنگری می شوند و اسطوره های دگراندیشی! چقدر
ساده انگارانه است دل بستن به شکل گیری مدینه فاضله ای که
اینان قصد آفرینشش را دارند.....
پرسیدم از صبح و پاسخ نیامد:
وقتی که این کرکس ِهفتمین را
دور زمان روز عمرش سرآرد
سیمرغ از افسانه
بیرون پرد سوی تاریخ آیا
یا باز این لاشه سرد
صد جوجه کرکس،
از زیر بالش
برآرد؟
پرسیدم از صبح و پاسخ نیامد....
استاد شفیعی کدکنی
پ.ن: ۲ / ۱۵۹- ۱۶۰
دکتر شریعتی در بخشی از کویریات خود می گوید:
" چرا روح های بلند و دل های عمیق، اندوه، پاییز، سکوت و غروب را
دوست تر دارند؟ مگر نه این است که در این لحظه هاست که خود را
به مرز پایان این عالم نزدیکتر احساس می کنند؟ "
ادعای اینکه در دسته مذکور قرار داشته / دارم / خواهم داشت را
هیچ زمانی نداشته ام و اگر گفتار دکتر را هم معیار سنجش خویش
قرار دهم، تایید دیگرباره ایست بر این مطلب. که اگرچه می دانم
مقصود شریعتی از چیدمان " اندوه، پاییز، سکوت و غروب" در کنار
هم چیست، با اینهمه چهارگانه ای را که دکتر به آن اشاره کرده، نه
دوست دارم و نه دوست تر. راغب غم نبوده و نیستم و یا به عبارتی
غم پرست ، و اگر هم گاه گاهی طالب اندوهی باشم که مهمان
شود حوالی های دل را، اندوهی را دوست می دارم هزارباره به از
شادی، رقص مستامست آنی که باید....و سکوت که به خودی خود
دوستش نمی دارم.مطلق ِ بودنش را بیزارم و نزول به جایش را
دوستدار و ستودنی اش می دانم آنجایی که باید همه گوش شد یا
هنگامی که مجالی می دهد به عمیق چشمها که به زبان خویش
گفتگو کنند گاه ارغوانی عشق. و پاییز که هیچگاه دوست
نداشته اَمَش، پاییز پادشاه فصل ها نیست برای من. حضورش برابر
است با ظهور حس غمگنانه ای که با آغاز مهرش می خزد توی دلم.
تاب نمی آورد دلم دگرگونی هوای خزانی را. گرد غم می پاشند توی
لحظه های من.که آفتابش بی رمق تر از هر روز می نشیند روی پلک
پنجره و روزهایش به چشم برهم زدنی قصد شب می کنند. غروبهاش
دلم است که روی خط افق تا ناکجاآبادهای دل آشوبگی می دود.
خاکستری سپهرش توی من می بارد انگار و خش خش برگهای زرد و
نارنجی که گویا تکه های منند بی رحمانه در مسیر باد. به لطف
مقدرات، از سال گذشته هم که پاییزم رنگ دیگری گرفته، تلختر.
آی برادر جان! نیستی که ببینی حال من بی تو چون است....