تبليغاتX
مانا مهر

:: دلتنگی ها....

 

هیچگاه پاییز را دوست نداشته ام.پاییز برای من فصل غمگینی است.

دلتنگی هایم به اوج می رسند.غروبهایش هوای گریه دارم و چیزی از

جنس دل گرفتگی ها پنهانی می نشیند روی دلم...پاییز امسال

غمگینترم شاید.بی خودانه نبود هراسهایم.نتایج کنکور اعلام شد و

برادرم پذیرفته شده در رشته کامپیوتر دانشگاه صنعتی اصفهان.

چهارشنبه برای ثبت نامش عازم آن حوالی هاییم...وقتی در خانه

تنها دو فرزند باشند یکی خودت باشی و یکی برادرت.سخت است

نبودنش.خاصه آنکه ارتباط تنگاتنگی با او داشته باشی و بیشتر

بحث ها، درددلها و این سوی و آن سو رفتنهایت با او باشد. فکر

اینکه دیگر کنار هم بودنمان به مراتب کمتر می شود،نیز مطلبها و

کتابهایی را که می خواندیم و درباره شان گفتگو می کردیم ،

موسیقی گوش دادنهایمان و تار زدنهای او و خواندنهای توامانمان...

اذیتم می کنند.روزگار است دیگر.نمی گویم رفته است جایی که

دیگر دستم به او نمی رسد.می دانم که افقهای روشنی در انتظار

اوست و شاید ارمغان این گسست موقت بسی بهین تر باشد هم

برای او و هم برای من از جهات متفاوت، می دانم اینرا هم که

خصوصیت آدم تطبیق پذیری است و انس با شرایط گونه گون و هزار

یک فاکتور دیگر و دیگر.به هر روی مقادیر بسیاری از میزان آن

ارتباطهای همیشگی کاسته می شود به سبب بعد مسافت و خوب

فرصت بسیاری از امورات سلب می شود به اقتضای شرایط و خوب

سخت دیگر! انگار که بخواهی یک جور حس تنهایی جدیدی را تجربه

کنی... یک روز بعد از اعلام نتایج مدام اشکهایم سر می خورد و

بغض گلویم را می گرفت...می دانم که تمام لحظه ها، موقعیت ها

با او نبوده ام و نخواهم بود اما خوب حالا میزانش شدت گرفته و دیگر

اینکه نخستین تجربه است...یاد دقیقه های نبودنش که می افتم،

یاد لحظه هایی که اصفهان است و تهران نیست دلتنگ می شوم،

دوباره همان بغض غریب ظهور می کند و چشمانی که ناخواسته، تر

می شوند...

 


دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 در ساعت 0:52 | مرضیه |

:: سفرنامه (3)

 

 تبریز شهر تمیز و بسیار زیبایی است با خیابان ها و پیاده روهای عریض

چیزی که در تهران به ندرت یافت می شود خصوصا پیاده روهایش.

می شود چهار پنج نفری در یک ردیف حرکت کرد! اول از همه گشت

مختصری در شهر زدیم.از میدان ساعت(شهرداری) گرفته تا

قونقاباشی که درشکه ای را شامل می شود با دو اسب و

مجسمه هایی بی نظیر که تعدادی داخلش نشسته اند و چندتایی

خارج آن.در توصیف قونقا بر روی قطعه سنگی نگاشته شده که

" قونقا کلمه روسی و به معنای تراموای اسبی است که برای اولین

بار در سال 1280خورشیدی در تبریز شهر اولین های ایران زمین، به

عنوان یک وسیله حمل و نقل ریلی به کار گرفته شد و نزدیک به چهل

سال در مسیر خیابان راه آهن در حرکت بود".برای بازدیدهای اصلی

از بازار تبریز شرع کردیم.بازار تبریز به گفته اهالی شهر دو بخش است.

بخش سنتی که به شیوه معماری خاص ایرانی است و سراهای

متفاوتی دارد و بخش دیگر که به سبک امروزین ساخته شده و بالطبع

رو به فزایش است! بازار فرش تبریز بی نظیر است.تابلو فرشهای

چشم نواز و تخته فرشهایی که طرح و رنگ و نوع بافتشان ناب در

ناب است.بازار فرش به روایت کسبه تحت پوشش سازمان میراث

فرهنگی است و اموراتش به ایشان مربوط است! مسجد جامع تبریز

در دل بازار است.بسی زیباست و با معماری خاص.از مسجد جامع

که خارج شوی روبرویش خانه مشروطه است.خانه ای با معماری

دوره قاجار، در محله قدیمی راسته کوچه و در ضلع غربی مجموعه

بازار تبریز.مالک نخستین آن حاج مهدی کوزه کنانی(معروف به ابوالمله)

بوده که مردی روشن و آزادیخواه بوده و گویا این خانه را جهت

فعالیتهای دوران مشروطه در اختیار فعالان مشروطه قرار داده است.

خانه مشروطه بعد از به توپ بستن مجلس در سال 1287 شمسی

مرکز تجمع جمعی از برجسته ترین چهره های مشروطه در آذربایجان

بوده و در جنگهای 11 ماهه تبریز علیه نیروهای دولتی، ستاد

فرماندهی و محل تشکیل جلسات مجاهدین مشروطه به شمار

میرفته است.تصمیم مهم و انقلابی پایین آوردن پرچم های سفید،

تسلیم در مقابل محمدعلی شاه قاجار در همین خانه گرفته شده

است.معماری خانه مشروطه بی نظیر است از ستونها و

سرستونهای گچ بری شده گرفته تا پنجره های ارسی و درهای منبت

کاری شده...چرخ می خورم در قسمتهای مختلف خانه مشروطه،

قدم می زنم، می بینم و می بینم... تصاویر دوران مشروطه و

مجسمه های فعالان آن دوران ستارخان و باقرخان، ثقه السلام،

آخوندخراسانی،زینب پاشا که با هفت نفر دیگر بازار را به تعطیلی

کشانده، فرش مشروطه، روزنامه های آن روزها سوراسرافیل و شرق

و...، سلاح های که مورد استفاده بوده ... انگار تاریخ را ورق می زنی،

روزگارانی که با مرور خاطرات و قدم زدن در میان آثار و تصاویر آن روزها

افسوس می رقصد روی زبانت، چشمهایت بارانی می شوند، غمی

روی دلت سنگینی می کند... آشوب و سرکشی و جهل، ایستادگی

و رنج و روح مبارزه طلبی ها...و تاریخ که نو به نو تکرار می شود!

مرغ سحر ناله سر کن.....

ادامه دارد...

 


یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 در ساعت 1:14 | مرضیه |

:: سفرنامه (2)

 

جاده زنجان تا تبریز فوق العاده است.باغهای سیب.مزرعه های گل.

کلا چشم انداز بسیار زیبایی دارد.سبز و سبز و سبز.با نسیم خنکی

که صورتت را می نوازد.وقتی استاد شجریان هم در میانه جاده برایت

بخواند و بخواند که دیگر نورعلی نور است....اما متاسفانه از نظر

امنیتی جاده خوبی نیست.بیشتر مسیر اتوبان نیست و سراسر وسایل

نقلیه سنگین.مقادیری هراس آور است آن هم با رانندگی های

هم وطنان گرامی! کنار پلدختر توقف کردیم.صد افسوس که قسمت

میانی اش تخریب شده...درست نزدیک پلدختر کافه ای بود. چای

دیشلمه ای آنجا صرف شد که تا بحال چای آنقدر خوش طعم و

خوش رنگ و شفاف جایی نخورده بودم.آن هم در لیوان هایی به

غایت تمیز و در خنکای عصر تابستانی! دیگر توقفی نداشتیم تا

بستان آباد.بستان آباد دارای یک مرکز آب گرم بود که بیشتر مصارف

درمانی داشت.که به جز مسافرانی که به آنجا مراجعه می کردند

اهالی آنجا نیز بسی استقبال می کردند از آن.فرصتی نشد که

امتحانش کنم اما بازدیدش کردم.مکان مناسبی برای استفاده

جماعت از این نعمت تدارک دیده بودند. به صورت مکانیزه مورد

استفاده قرار می گرفت.تا آنجا که دیدیم از لحاظ بهداشتی هم

مشکلی نداشت.پس از گشتی نسبی در بستان آباد که در فاصله

 ۳۵ کیلومتری تبریز قرار دارد راهی شدیم.....

ادامه دارد......

 


پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 در ساعت 1:11 | مرضیه |

:: که من نمی شنوم بوی خیر از این اوضاع.....

 

شرق هم به جرگه توقیفی ها پیوست.درست در روز یازدهم سپتامبر

و در دوران نازنین مهرورزی! توامان بنیادگرایی ها! شاید دلایلشان برای

توقیف چاپ کاریکاتور" قاعده دیگر بازی " بوده یا تغییر مدیر مسئول یا

به ظاهر تندروی هایی که حضرات را خوش نیامده، شاید پرداختن از

زاویه های مختلف و تقبیح سخنان همسر الهام یا حتی همان گفتار

احمد احمد! و یا... در هر صورت مهم برنتافتن آقایان است در اینکه

نباید هیچ جای دیگری نیرو، جمعیتی و اندیشه ای به جز آنها جوانه

بزند، رشد کند و ببالد! قوانین ارتجاعی آرام آرام جای خودشان را

باز می کنند، روزنه های تنفس یکی یکی بسته می شود و  تاریخ

نو به نو تکرار...فردوسی سالها پیش گفته دریغ است ایران که ویران

شود...واقعا دریغ است؟!.....

دلم می خواهد این روزها مدام بخوانم و بخوانم:

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم،خفقان!

من به تنگ آمده ام، از همه چیز

بگذارید هواری بزنم:

آی!

با شما هستم!

این درها را باز کنید!

من به دنبال فضایی می گردم:

لب بامی،

سر کوهی،

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه!

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد!

من هوارم را سر خواهم داد!

چاره درد مرا مگر این داد کند

از شما " خفته چند " !

چه کسی می آید با من فریاد کند؟

فریدون مشیری......

 


سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 در ساعت 16:13 | مرضیه |

:: سفرنامه (1)....

 

پنج روزی می شود که از مسافرت آمده ام.یک هفته ای نبودم.یک

هفته ای به دور از این قیل و قال ها.زنجان را از نزدیک ندیده بودم که

چشمم به جمالش روشن شد.موزه رخت شویخانه اش که در

محله ای موسوم به عباسقلی خان احداث شده بود را دیدم که

بسی زیبا بود.حیرت آور بود نوع جهان بینی شهردار سالیان دور این

سرزمین.این بنا ظاهرا در زمان خودش به شکلی بسیار پیشرفته

نیاز بهداشتی شهر را تامین می کرده.امامزاده سیدابراهیم را هم

رویت کردم که بنای حرمش به سبک چهرطاقی بنا شده و گویا

نمازجمعه شهر زنجان در این محل اقامه می شودبنای مسجد سید

هم بسی باشکوه است.مسجد و مدرسه سید توسط پسر

یازدهم فتحعلی شاه در هنگام حکمرانی در زنجان بر اساس طرح

مساجد چهارایوانی ساخته شده است.معماری بازار زنجان هم

تقریبا مانند سایر بازارها بود.ساخت بازار زنجان در دوران آقامحمدخان

قاجار آغاز و درزمان فتحعلی شاه هم خاتمه یافته و ظاهرا مساجد

و سراها و گرمابه ها در سال 1324 به آن اضافه شده.و اما

چاقوسازی که زنجان به ساخت آن شهره است و این شهرت به

جهت ظرافت ، تناسب، تنوع و قدرت برش و آبکاری تیغه می باشد

گویا.تعدادی چاقو به جهت مصارف آشپزخانه ای و سه چهار عدد

هم نوع تاشو و چند عدد قندشکن و یک عدد قلم تراش خریداری

نمودیم.انصافا تیزی عجیبی دارند تیغه هایشان! مجالی نشد که

زمان بیشتری بگذارم برا ی بازدید از سایر ابنیه و مخصوصا هنوز

دلم مانده ژیش آن گنبد سلطانیه ای که نتوانستم زیارتش کنم.

ماند برای سفری دیگر...زنجان شهر بزرگی است و نسبتا دارای

امکانات اما نه در حد و اندازه های یک مرکز استان.مردم زنجان ترک

زبان هستند و خوب مقادیری برای من و امثال من مشکل.یک نکته

جالب آنکه کیوسک های مطبوعاتی در آن جا بسیار بسیار کم

موجود بود و روزنامه ها و مجلاتی را که به ندرت دیدم بیشتر در

گوشه ای بود از مغازه ای! از حظ روحی از دیدن چنین مکانهایی در

زنجان که بگذاریم برای حظ جسمانی داخل پرانتز برای اطلاع عرض

کنم که اگر عازم آن حوالی هایید و خواهان غذای مناسبی، غذای

رستوران گلریزش که ما تناول کردیم بسی عالی است!

ادامه دارد.......

 


شنبه هجدهم شهریور 1385 در ساعت 23:9 | مرضیه |

:: مستان سلامت می کنند....

 

رندان سلامت مي‌كنند جان را غلامت مي‌كنند 
 
مستي ز جامت مي‌كنند مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر 
 
وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
غوغاي روحاني نگر سيلاب طوفاني نگر 
 
خورشيد رباني نگر مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
افسون مرا گويد كسي توبه ز من جويد كسي 
 
بي پا چو من پويد كسي مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
اي آرزوي آرزو آن پرده را بردار زو 
 
من كس نمي‌دانم جز او مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
اي ابر خوش باران بيا وي مستي ياران بيا 
 
وي شاه طراران بيا مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
حيران كن و بي‌رنج كن ويران كن و پرگنج كن 
 
نقد ابد را سنج كن مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
شهري ز تو زير و زبر هم بي‌خبر هم باخبر 
 
وي از تو دل صاحب نظر مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
آن مير مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو 
 
وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
آن مير غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو 
 
وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
آن جا كه يك باخويش نيست يك مست آن جا بيش نيست 
 
آن جا طريق و كيش نيست مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
آن جان بي‌چون را بگو وان دام مجنون را بگو 
 
وان در مكنون را بگو مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو 
 
وان يار و همدم را بگو مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
آن بحر مينا را بگو وان چشم بينا را بگو 
 
وان طور سينا را بگو مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو 
 
وان نور روزم را بگو مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
آن عيد قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو 
 
وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت مي‌كنند 
 
 
اي شه حسام الدين ما اي فخر جمله اوليا 
 
اي از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت مي‌كنند  
 

مولانا.....

 


جمعه هفدهم شهریور 1385 در ساعت 23:8 | مرضیه |

:: به آغاز شهریوری....

 

 توامان شادی و غم است که حلول کرده روی دقیقه هایم و رقص

ثانیه ها که گواهی می دهند ایستاده ام دوباره روی نقطه آغاز.روی

همان نقطه آغازینی که حالا دیگر آن سویش لحظه هایی به تاریخ

پیوسته اند و این سویش جهانی است به وسعت ندانسته هایم.

منحنی روزهای خط خورده در تقویم زندگی ام را که رسم کنم در

تبیین چگونگی شتابهای تندشونده و کندشوند اش می مانم.در

کیمیای فرصتهایی که از دست شد، شراره های نازنینی که شعله

نشده خاموش شد.هجوم لحظه های سرکش، انقلابهای روحی و

بی نهایت حیرانی ها، گاه گاهی دقیقه های سرخوشی، خیال های

سبزآبی و شاید مبارک دیوانگی ها...ایستاده روی نقطه آغاز، مرور

که می کنم عبور روزها را بهت فرا می گیردم و هراسی پنهانی

می خزد میان دلم.انگار که می خواهم زمان بایستد و ببلعد کج کج

راه های تار طی شده را و زمانی دهد که بهین تر جاری شود

بی کرانگی هایم.تلخ ِ شیرین است مزه اش شاید.حسرتی که

لبخند می شود که عاقلانه تر باشی...روزها می آیند و عقربه ها

تند و تند می دوند روی سیاه و سپید زمانه و امروزی که مثل دیروزها

سهمی از خاطرات فردا می شود، باز هم ایستاده روی نقطه آغاز

در سایه روشن زیستن، چشمهایم به سمت آسمان است و زیر

باران انتظار همچنان مشق می کنم پویش خویش پر تشویش را...

 


دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 در ساعت 1:34 | مرضیه |

:: تا نامه سیاه بخیلان کنیم طی...

 

تحمل خساست آدمها برایم همیشه سخت بوده! از خساست در یک

جواب سلام گرفته تا هزینه کردن در موقعیتهای گوناگون.آدمهایی که

مدام در پی فرصتند تا چیزی از کفشان نرود.آدمهایی که هیچگاه

پیش قدم نمی شوند و اکثر مواقع با انجام اموراتی که هزینه ای

متقبل می شوند مخالفند.آدمهایی که در جستجوی آنند که از زیر بار

خیلی از مسائل زیرکانه در بروند گرچه معمولا ناشیانه اهدافشان

رنگ می بازد! اگر خواستار اطلاعاتی باشی طفره می روند.موقع

هزینه های مادی آنقدر کند عمل می کنند و این پا  اون پا می کنند

تا دیگران و دیگران وارد میدان شوند! آدمهایی که قند توی دلشان

آب می شوند که خلایق را در دریافت چیزی از جانب خودشان ناکام

بگذارند که نهانی هم که شده از اینهمه رندی بر خود ببالند و به هر

گونه توجیهی متوسل می شوند تا از انجام امر مربوطه سر باز زنند!

به گمان من پی بردن به چنین صفتی در این جماعت چندان هم

دشوار نمی نماید کافی است در چند موقعیت متفاوت محک

بزنی شان، آنوقت از شدت واهمه از رویارویی با بعضی اقدامات،

چنان ظهور صفت مبارک! را در رفتارشان رویت خواهی کرد که

حداقل تکلیفت با خودت و او در روابط آتی تا حدودی روشن شود...

 


دوشنبه ششم شهریور 1385 در ساعت 1:32 | مرضیه |