به نام حضرت دوست
هیچ وقت برهان این انتخابهای آنچنانی که تازه باب شده را نفهمیدم!
حقیقتا ماهیت این انتخاب ها چیست ؟ دیر زمانی از بحث کذای
انتخاب دختر شایسته ایرانی نگذشته، حضرات اینبار می خواهند
زوج خوشبخت ایرانی معرفی کنند!سنجش چنین انتخابهایی چگونه
امکان پذیر است نمی دانم ؟! اما از صبغه مبدعان چنین طرح هایی
می شود فهمید که این انتخاب ها مسلما باید با شرایط خودشان !
همسانی داشته باشد.نمی دانم این برتری دادن ها چه سود برای
شرایط فعلی جامعه دارد و آیا با انتخاب هایی از این دست می شود
مثلا خوشبختی را کانالیزه کرد؟! خوشبختی و یا حتی شایستگی
برای هر کس،هر دیدگاه و اندیشه تعاریف و معیارهای خاص خود را دارد،
این مسائل را به بند سنجش هایی چنین کشیدن به گمان من
خطاست!متاسفانه سوراخ دعا در جامعه ما مدتهاست که گم شده !
خدا می داند! شاید هم در آینده ای نه چندان دور شاهد انتخاب مهرورز
نمونه باشیم!
به نام مهربانترین
دلم می خواهد برقصم میان دستان خدا، درست مثل کمانچه که آن
شب مستامست می رقصید در دستان نازنین کیهان کلهر وقتی استاد
شجریان می خواند و می خواند:
بزن آن پرده، اگر چند تو را سیم
از این ساز گسسته
بزن این زخمه، اگر چند درین کاسه طنبور
نمانده ست صدایی
بزن این زخمه
بر آن سنگ
بر آن چوب
بر آن عشق
که شاید
بردم راه به جایی.....

به نام حضرت عشق
آنقدر مهرورزی حضرات این چند وقته اخیر زیاد شده که انصافا به نظر
می آید دوران خاتمی خیلی بیشتر از همین چند ماهی که گذشته
است تمام شده! تا آنجا که یادم می آید در دولت قبل تقریبا هر دو هفته
یکبار هم که شده سیمای خانم معصومه ابتکار رئیس سازمان
محیط زیست وقت را مشاهده می کردیم و از طرحها و نشست ها و
سمینارهای محیط زیستی مطلع می شدیم.اما در این ۵ ماهه که از
دوران خدمت رسانی! می گذرد حقیقتا ما هنوز آنطور که باید و شاید
نه سیمای سرکار خانم فاطمه جوادی که هم اکنون ریاست سازمان
مذکور را به عهده دارند دیدیم و نه از نوع اندیشه هایش در رابطه با
مسائل زیست محیطی مطلع شدیم !
اگر چه آنقدر سر این عدالت گستران خادم المله شلوغ است که
فرصت نمی کنند به تبیین دیدگاه های خود با جامعه بپردازند! اما گمان
کنم این چند وقته که آلودگی کلان شهر تهران غوغا می کند می شود
کمی خدمت رسانانه تر! عمل کرد و در رسانه ملی نکات زیست
محیطی را دقیقتر و برنامه ریزی شده تر یادآوری کرد و از مردم و سایر
نهادهای مربوطه خواست اقدامات موثرتری را جهت حل این معظل
انجام دهند.راستی پیگیری طرح خودروهای فرسوده به کجا کشید؟ و
یا گازسوز کردن خودروها؟ طرح های بلند مدتتان برای رفع این وارونگی
هوا چیست؟ این زوج فرد کردن خودروها که خودتان هم می دانید
مسکن است! جدا اگر سازمان محیط زیست در این زمینه اعمال نظر
نکند پس کدام مرجع است که باید در این زمینه از آن انتظار داشت؟!
پس این نهاد سبز! کی می خواهد چونان رئیس جمهور مردمی! در
رابطه با آلودگی هوا ضرب الاجل بدهد!!!
به نام حضرت دوست
این شعر محاوره ای سهیل محمودی رو که برای امام رضا(ع) سروده
شده را هزارباره دوست دارم.
به قول خودش به زبون تهرونی های قدیمه.......
دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی
من تو رو نگاه کنم تو هم منو صدا کنی
قربون چشات برم از راه دوری اومدم
جای دوری نمی ره اگه به من نگاه کنی
دل من زندونیه تویی که تنها می تونی
قفس وا کنی و پرنده رو رها کنی
می شه کنج حرمت گوشه قلب من باشه
می شه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی
تو سرت شلوغه زیره دستیات فراوونند
از خدا می خوام کمی نگاه به زیر پات کنی
تو غریبی و منم غریبم اما چی میشه
دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی
دوست دارم تو ایوون آینت از صبح تا غروب
من با تو صفا کنم تو هم منو دعا کنی
به وفای کفترای حرمت منم می خوام
کفتری باشم که تنها تو منو هوا کنی
دلمو گره زدم به پنجرت دارم می رم
دوست دارم تا من میام زود گره ها رو وا کنی
صد هزار دفعم شده پای ضریح زار می زنم
تا دلت یکبار بسوزه دردامو دوا کنی
دوست دارم که از حالا تا صبح محشر همه شب
من رضا رضا کنم تو هم منو رضا کنی
به نام خداوندگار مهر
و اینجا شهر، اینجا دود در دود
و سرفه پشت سرفه، سر بسر دود
موتور، ماشین و اگزوزهای خسته
همه خاکستری در محضر دود!
هوا سنگین و سوزان چشم ها و سینه ها تنگ
بله وضعیت هشدار، احساس خطر! دود
زیاد از حد شده وارونگی، آلودگی ها
نشست و بحث و گفتار و خبر دود
و تا آنجا که مقدور است لطفا خانه مانید!
ز ما گفتن که دارد بس ضرر! دود
آهای! ای حضرت اکسیژن پاک!
کمی انصاف ماها در به در! دود
خدایا باد، باران یا که هر دو
ببین ما را میان دردسر دود
نه! شاید هم که هی باید بگوییم:
که کم کن شرّ ما را! از سر دود.
مرضیه/ ۲۱ آذر ۱۳۸۴

به نام خداوندگار مهر و نور
چشمهایت را بشوی
بی هیچ سلامی!
مهم نیست
صبح
خاکستری شود
عشق را
نجویده تف کن
تعادلت
جابجا خواهد شد!
سیگار را
آتش بزن
و هیچ فکر نکن
فسیل چرک مغزت
ناشیانه
خیال های سپیدت را
سیاه خواهد کرد!!!
مرضیه/
به نام حضرت دوست
اندکی تامل کنید بعضی از این خدمت رسانان گرامی! وقتی عده ای
قربانی جهالت و سو ء تدبیر ایشان می شوند با قرار دادن پیشوند
شهید بر نام آنها صورت مسئله را پاک کرده و خود را به نوعی از پاسخ
گویی در برابر بی مسئولیتی ها تبرئه می کننند.اصولا در دیدگاه این افراد
گویی هدف زندگی فقط شهادت هست.اصلا هدف ماجرا گم شده است
گویا! وقتی بخواهند با وام گرفتن از واژه شهید سرپوشی بر بی درایتیها
بگذارند احساس پوچی می کنی.اصولا با تفاسیر آقایان! ایران اسلامی!
سالیانه شهدای بسیاری در عرصه های گوناگون به انقلاب و آرمانهای
آن تقدیم می کند!!! ضرغامی در مصاحبه اش می گوید :دقایقی پیش
سرلشگر رحیم صفوی را دیدم می گفت چند روز پیش علیرضا افشار
(یکی از قربانیان حادثه)با من مصاحبه ای داشته انتهای مصاحبه گفته
جناب صفوی!می شود با شما عکسی بیاندازم و رحیم صفوی به
شوخی گفته هر کس با من عکس انداخته شهید شده ! ضرغامی
می گفت حالا حقیقا علیرضا افشار شهید شده! و خوشا به سعادتش!
دیوانه کننده است وقتی می بینی حتی شهادت با آن مفهوم
قدسی اش چگونه دستخوش ......
اصولا در نازنین دیار ما،به جهت بلندمرتبه بودن مفهوم استشهاد باید
استشهادی به این دنیا بیایی،استشهادی زندگی کنی،استشهادی
نفس بکشی،استشهادی قلم بزنی، استشهادی سخن بگویی،
استشهادی خدمت کنی! استشهادی بمیری.....
به نام آنکه پر نقش زد این دایره مینایی
وقتی برای کاری در محلی باشی که حوالی ساعت ۲:۳۰ ظهر یکباره بپیچد در گوشت صدای
آژیر آمبولانس ها و ماشین های آتش نشانی و هلیکوپتر پشت هلیکوپتر باشد که در آسمان
تهران لعنتی چرخ بخورد.وقتی بعد از دقایقی مبهوت از شنیدن خبر حادثه، تازه می فهمی چه
شده و اگر هواپیما چند دقیقه دیرتر سقوط می کرد تو هم مرده بودی!وقتی بوی دود است که
وارد ریه ات می شود و سوختگی عجیبی که در این هوای مسموم دیوانه ات می کند.وقتی....
راه ها بسته است تمام راه های آن اطراف آزادی خیابان قزوین سه راه آذری محدوده های مهرآباد
و ماشین پشت ماشین است که روانه می شود سوی محل حادثه.سرم درد می کند اشک
است که می رقصد روی صورتم.به هق هق می افتم.دلم می گیرد لعنت به جامعه ای که مرگ
را در آن ارزان می فروشند.لعنت به آدمیانی که حقیقت جان مردم در میان خواسته های
غیرانسانی شان گم است.گر می گیرد تمام تنم و بعد یخ می کنم.می لرزم.هواپیمای ارتش
بوده است و ۹۴ سرنشین که مثل همیشه راحت تر از آنچه فکر کنیم در این شهرآشوب خاموش
شدند.هنوز دقایقی نگذشته می فهمی هواپیما با واحدی مسکونی هم برخورد کرده.......
نفرین به سو ء مدیریت حضرات.نفرین به بی مسئولیتی.نفرین به هیئتی کارکردن آقایان در
تمامی عرصه ها! حالا خانه ام.گیج گیج و کرخت و سردرد امانم را بریده.بلند بلند گریه
می کنم.فکر خانواده های بازمانده رهایم نمی کند.احمقانه است که در این میانه
یادت بیفتد امشب بلیط کنسرت شجریان را داری که هزار جور مصیبت کشیدی برای یافتنش.
می خواستم مثلا شوری در جانم بنشانم!چه شد؟!بدشانسی از این بیشتر؟! زنگ می زنیم به
تالار وزارت کشور که ببینیم کنسرت برگزار می شود یا نه.ظاهرا برگزار می شود.حس بدی
دارم.می خواهم نروم ولی....می روم!شجریان قبل از آغاز کنسرت پیامی می خواند و در آن
به کشته شدن عده بسیاری خصوصا جمع زیادی از اصحاب جراید اشاره می کند و تسلیت
می گوید و می خواهد که جماعت حاضر در سالن به احترام آنها یک دقیقه سکوت کنند.
عبارت اصحاب جراید مثل پتک می خورد توی سرم!می ترسم.کنسرت آغاز می شود.بدبختی
آنجاست که درست ۲سال پیش همانجا نشسته بودم در حالی که غم حادثه دیگری(زلزله بم) روی
دلم سنگینی می کرد.و امشب دوباره و آنهم همانروز حادثه!بغض دارد خفه ام می کند.
حادثه آرامم نمی گذارد مثل تصاویری از جلوی چشمهایم رد می شوند.تصور کنید برای دیدن
این کنسرت کذا آنقدر بی تاب باشی و حالا هیچ لذت آنچنانی از آن نبری!شجریان هم شجریان
نیست.می خواند و اشک روی گونه هایش سر می خورند.غمگین است و حتی غم در صدایش
هم نشسته!
کنسرت تمام می شود.دیوانه وار راه می افتم.درد معده امانم را بریده و سردرد.می خواستم
چه شبی را جاودانه کنم!چه شد؟!همان بهتر که مرغ سحر هزاربار ناله سر کند. پریشانم.
با پدرم به توافق می رسیم که سری به محل حادثه بزنیم.در تهران لعنتی که دود ویرانت می کند
می چرخیم. ساعت ۱:۴۵ دقیقه بامداد درست رویری شهرک توحید!باز هم اشک و اشک.
هنوز شلوغ است شلوغ.و مردمان سرگردان مفلوک.ماشینهای بسیاری آنجاست و چهره های
نگران که ایستاده اند تا....پلیس هم آنجاست! ساختمان سوخته را می بینم.درست روبروی
چشمانم.می خواهم فریاد بزنم.باز هم اشک است که......می رسیم خانه.خسته ام هزارباره.
ساعت ۲:۳۰ شب است.از طریقی دوستی در آن هنگام! مطلع می شوم که اصحاب جراید
چه کسانی بودند.تعدادی از نام ها برایم آشناست!خدایا.......تلویزیون را روشن می کنم.شبکه
خبر گزارش کوتاهی می دهد.و آهنگ ملایمی پخش می کند.بیشتر تعجب می کنم!مگر
همکاران خبری شبکه خبر نبودند که امروز.....نه آهنگی که متناسب با شرایط فعلی باشد و
نه....یادتان می آید پارسال که کمی بیشتر از یک سوم جماعت کشته شده فعلی در سانحه
آتش سوزی مسجد ارک سوختند چقدر سیمای گرامی حزن انگیز شده بود !اما حالا چه؟!
نمی خواهم بگویم آن حادثه خدای نکرده کم اهمیت بود.آن هم حادثه ای بود مثل هزار حادثه
دیگر در جامعه ایرانی!اما نوع واکنش ها است که ....لعنت به تزویر.....سری به اینترنت
می زنم و اینجاست که دیگر به آستانه جنون نزدیکتر می شوم.خبرها عینی تر است و
غمگینانه تر.تصاویر،آدمها،اجساد،خاطره ها.....انگار همانجایی که سویدای دل می گویندش
زخمی شده.چیزی چنگ می زند روی سینه ام.دوباره باید سر داد برسان باده که غم روی
نمود ای ساقی ،این شبیخون بلا از چه نمود ای ساقی...........
به نام مهربانترین
جناب همایون خیری مطلبی نوشتند در رابطه با تناسب اتهام و مجازات با متهم و نیز اعتراضی
نموده اند مبنی بر اینکه چرا با وجود متفاوت بودن نوع اتهام،متهمان از زندانی سیاسی گرفته
تا قاچاقچیان گرامی! باید در یک محیط روزگار بگذرانند؟!در این میان جملاتی نگاشته اند که
من عینا منتقل می کنم:
"مجتبي سميع نژاد برای وبلاگ نويسي مي رود زندان، فلان قاچاقچي هم به همان اندازه
مي رود زندان، آن آدم شرور خياباني هم به همچنين، خوب اين که ساده کردن موضوع است
که همه بروند زندان با هر توانايي اضافه ای که دارند.سميع نژاد را آزاد نمي کنيد بسيار خوب،
اما همين آدم نمي تواند برای اتهامش ديوار رنگ بزند دو سال؟ برود چهار تا بيسواد را با
سواد کند بدون اجر و مزد مادی، يا برود يک کار عام المنفعه ديگر انجام بدهد؟ "
در ناشایست بودن اینکه زندانیان با اتهام های گونه گون باید در یک مکان به سر برند که
شکی نیست اما نکته ای که من می خواهم به آن اشاره کنم،این است که اگر جماعتی که
اقدام به دستگیری سمیع نژاد و یا امثال او می کنند به زعم خودشان از اندیشه او در امان
بودند که چنین نمی کردند! بنا بر چهارچوبهای فکری این جماعت،امثال سمیع نژادها به نوعی
خطرناکند بنابراین واگذاردن اموری چون نقاشی دیوارها و یا تعلیم به افراد بی سواد (که در
دومی ارتباط با افراد دیگر بیشتر است) چون امثال سمیع نژادها در هر محیطی دست به
ساختارشکنی می زنند ممکن است زمینه ای را فراهم سازند که به نوعی منجر به جهت دهی
فکری خاص در افراد مرتبط با آنها شوند و این اقدام برای ایشان اصلا خوب نیست چه شاید به
گمان آنها در این میان طرح اقدام براندازانه ای هم شکل گیرد! حال با وجود این سو ء ظنها اگر
در این بین حتی یک اعتراض به حق صنفی از جانب همان نقاشها و آموزندگان سواد و...
صورت پذیرد اولین افرادی که در مظان اتهام قرار می گیرند مبنی بر اینکه که در شکل گیری روند
اعتراض هایی چنین که ممکن است ابعاد گسترده تری هم بگیرد دست داشته اند همان
سمیع نژادها هستند.لذا جماعت مذکور به دلیل متصورات خاص خود هماره از آزاد بودن
این گروه ولو استفاده از توان آنها در زمینه های خاصی که به نوعی کمک به اجتماع نیز
محسوب می شود به دلایلی که ذکر شد پرهیز دارند و محیط زندان را هر میزان هم که
هزینه های داخلی و خارجی برایشان به ارمغان آورد مناسبترین مکان برای این افراد می دانند!
به نام خداوندگار مهر
دروغ های مقدس نمای بزرگ
و ذهنهای کوچکی که مسخ
نوشخوار می کنندشان
افسانه پردازان خیانت
خوب می دانند
طریق فزایندگی حماقت را!
مرضیه/آذر ۱۳۸۴

به نام حضرت دوست
کبوتر الکترونیکی برایت پیغام آورده که شرکت نمایی در نشستی با
حضور قلمزنان عرصه وبلاگ با دکتر معین.روز موعود فرا می رسد و تو
حاضر می شوی در محل مربوطه.وارد که می شوی اتمسفر حاکم
برایت سنگین نیست.سیمای مهربان دکتر معین را نظاره گر می شوی
و آرام می نشینی. با افرادی روبه رو شده ای که تا بحال حضور
مجازی شان پررنگ تر از حضور حقیقی شان بوده! کمی تاخیر سبب
می شود جا بمانی از معرفی بلاگرها و نیز کمی از سخنان آغازین
دکتر معین.بعد از صحبتهای دکتر معین جناب سیدآبادی که عهده دار
ریاست جلسه هم هستند با نظمی خاص زمان اختصاصی افرادی
که از قبل نوبت گرفته اند! جهت نطق را گوشزد می کنند و بعد عرصه
سخن را به ایشان واگذار می کنند و بلاگر محترم یا محترمه لب
می گشاید.از نتایج انتخابات می گویند و انتظارات از دکتر معین، از
موقعیت وبلاگ و وبلاگ نویسی در شرایط حاکمه جدید،از عدم ارتباط
ورودی های جدید دانشگاه ها و نسل جدید با سبک نوشته های
وبلاگ ها که بیشترشان فارغ التحصیل شده اند!،از اینکه وبلاگ یک
رسانه شخصی است و نباید زمینه ای را فراهم آورد که نگاشتن در آن
حساسیت برانگیز باشد،از اینکه پسندیده است ادامه یافتن جلساتی
چنین در چارچوبی خاص و نیز با شرایطی خاص تر،از اینکه به دلیل
مجازی بودن وبلاگ و شرایط ویژه آن نباید به بسط آن در جهان حقیقت
دامن زد.از اینکه جامعه ایرانی اصولا در به ثمر رساندن حرکت های
جمعی ناموفق بوده و این جلسات شاید تمرین خوبی برای موفقیت
در این زمینه باشد،از اینکه باید غنیمت شمرد همین جمع شدن در
فضای دلسرد کننده کنونی را،از اینکه در زمینه های گوناگون سیاسی
،اجتماعی،فرهنگی و ... نه انتظار زیاده از حد باید از وبلاگ ها داشت
و نه انتظار کم از حد!،از فیلترینگ مبارک!، از ..........در این میانه
گاهی مردمک چشمت می گردد و جمال بعضی ها برایت وضوح
بیشتری می یابد.گاهی هم وجود بعضی بلاگرها به معمایی
می مانست که با مشاهده شان گویی حل می شود.درحین صحبتهای
بلاگرها گاهی سخنی از ایشان باعث تلطیف فضا می شدو شلیک
خنده بود که در آن هنگام می شنیدی! در آن اثناء نظرات جناب ه.خ
هم احساس دیگری در دلت می نشاند،صمیمی بود با نگاهی که
امید در آن تابیده شده! سرانجام پرسش و پاسخ،نظر و حذر تمام
می شود.تریبون جلسه به دکتر معین سپرده می شود.
دکتر معین هنوز امیدوار است و این در اکنون ما عجیب ستودنی است.
نگاهی پویا دارند به نسل جوان مجازی نویس و دیدی روشن به قلم
زدن در دنیای سایبر.دکتر معین گاهی توهم را در عرصه وبلاگ نوسی
بد نمی دانند! ایشان همچنین به تنهایی جرم برگزاری چنین
نشستی را به گردن می گیرند و آنرا کاملا به م.م مربوط می دانند!
کلام دکتر معین که خاتمه می یابد جناب سیدآبادی ضمن مطرح کردن
نکاتی ویژه !ختم جلسه را اعلام می کنند.نشست جمعی از وبلاگ
نویسان با دکتر معین به پایان می رسد اما سوالاتی در ناخودآگاه
ذهن چرخ می خورد: اینکه آیا این جلسات ادامه خواهد یافت یا به
امان خدا سپرده می شود،اینکه در صورت تداوم هماهنگی های
لازم چگونه خواهد بود؟ ، اینکه ارزیابی جمعی از این نشست چه
بوده است؟، اینکه هدف از برگزاری چنین نشستی تامین شده یا
خیر؟ اینها سوالاتی است که پاسخشان را علی القائده چرخش
عقربه ها در گذر ایام مشخص خواهد کرد!
بنگرید در این باره خط مهر میرزا پیکوفسکی، کارنه، امیرحسین ،
صاحب وقایع اتفاقیه ، حنیف مزروعی ، دلارام غنیمی فرد ،
باز مصلوب را.
به نام آفریدگار جهان جان
با دیدن ویدئوی سخنان پرزیدنت و خواب نما شدن های حضرات لابد عجیب نیست که
بشنویم خواجه شیراز که از قضای روزگار لسان الغیب! هم بوده، این بیت را با تلمیحی
نسبت به روزگاران ما سروده است:
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
مهرورزی! تو با ما شهره آفاق بود
به نام خنیاگر عشق
یک هفته است که به قول سرزمین رویایی مشغول عبور از هفت خوان کنسرت شجریانم.
چرخ خورده ام چهار گوشه مربع تالار وحدت، شهر کتاب، دل آواز، آموزشگاه عارف.
نهایتا دیروز موفق به تهیه بلیط از آموزشگاه عارف شدم!عمیقا متاسفم.سو ء مدیریت در
جامعه ایرانی بیداد می کند!به خدا اندکی نظم،هماهنگی و پرهیز از اعمال نظرهای شخصی
بد نیست.چه زمانی می خواهیم فائق آییم بر چنین معظلاتی خدا می داند!عادت کردیم به
آنارشی.توزیع بلیطی که با به کارگیری مدیریت مطلوب به راحتی انجام می شود به دلیل عدم
آن تبدیل می شود به یک مسئله بغرنج.علاقه مندان به کنسرت استاد آواز ایران، هم باید
هزینه کنند برای تماشای لحظاتی ناب و هم باید سرگردان شوند،یخ بزند در سرما،ساعتها
در صفهای طویل به انتظار بنشینند،داد و بیداد مسئولین را بشنوند،درگیریهای نیروی انتظامی
با متقاضیان بلیط را شاهد باشند و....درد آنجاست که تهیه بلیط کنسرت استاد شجریان
همانند گرفتن گوشت و مرغ و روغن نیست که بگوییم مردمان زیر فشار زندگی پوست
می اندازند و اینگونه آشفتگی برای تهیه اقلام مذکور شاید طبیعی باشد! برگزاری کنسرتهایی
چنین از جمله مقولات فرهنگی است و اینگونه مشکلات در ارائه آن متاسفانه رنج آور
است!جایی که مثلا انتظار می رود انجام امورات آن به فرهنگی ترین شکل ممکن صورت
پذیرد به ملغمه ای از آشفتگی ها تبدیل می شود و تنها چیزی که در آن اثنا شاهد
نیستی سیمای مبارک فرهنگ است!متاسفانه در ارائه بلیط یک کنسرت مسئولان مربوطه
نمی توانند به وحدتی جهت فراهم آوردن امکانات لازم برای تسهیل امور مشتاقان دست
یابند حال در این میانه چگونه خواهان آنیم که مشکلات کلان مدیریتی جامعه دستخوش
اعمال نفوذ این و آن نشود؟!
القصه، بلیط را تهیه کرده ام ،اگر مجالی باشد کنسرت را خواهم رفت اما دغدغه اصلاح
وضعیت های خرد و کلانی چنین آسوده ام نمی گذارد.ظاهرا رسیدن به سطح استانداردها
در جامعه ما تا اطلاع ثانوی محال می نماید!!!
پ.ن:در این شهرآشوب این دیگر نور علی نور است!
به نام خداوندگار مهر و نور
به حول و قوه الهی،صندوق مهر رضا که راه اندازی شد.واگذاری سهام عدالت هم که به
تصویب رسید.
جماعت!
شادمان باشید که کالابرگ پیشرفت و تعالی بندگان خدا! هم به زودی اعلام خواهد شد!!!
به نام مهربانترین
امروز سرانجام فیلم کافه ترانزیت ساخته کامبوزیا پرتوی رویت شد! کافه ترانزیت فیلم
خوش ساختی است پنهانی با فیلم همراه می شوی و حتی جاهایی در آن غرقه!موضوع
فیلم هم معظلی است که هنوز در گوشه و کنار میهن اسلامی!بیداد می کند.سیطره
بی چون و چرای مردان بر جهان زنان و بر نتابیدن ایشان از پدیدار گشتن استقلال طلبی
جماعت نسوان!و نیز زنانی که از ابتدای زیستنشان به جهت ساختارهای رشد آنچنانی
اندیشه اطاعت محض از مردان که هیچ پشتوانه فکری خاصی هم ندارد در عمیق جانشان
پرورانده شده و حکم دیکته نانوشته ای است بر جانشان!
بازیهای فیلم هم روان بود خصوصا بازی فرشته صدرعرفایی که راحتتر از آنی است که فکرش
را بکنی! برای من که به حضور پررنگ پرویز پرستویی در فیلمهای اخیر عادت کرده ام نقش
پرستویی در این فیلم با اینکه خوب از عهده آن برآمده بود،به گمانم جلوه همیشگی را
نداشت! نکته دیگر اینکه،من به جز این فیلم بازی دیگری از فرشته صدر عرفایی ندیده بودم
آنچه مرا در حین فیلم،به جز بازی روان او درگیر کرد صدای او بود! از ابتدای فیم ناخودآگاه
ذهنم درگیر شد با صدای او تا اینکه اواسط فیلم یکباره یافتمش.صدایی که کودکی هایم با
آن گره خورده بود.صدای خاله قورباغه در فیلم گلنار!عجیب خاطره انگیز بود برایم.آن قدر که
انگار روی خط کودکی کافه ترانزیت را نظاره گر بودم!
به نام حضرت عشق
برای منی که روزگارانی گذرانده ام در خانه شاعران ایران عجیب تلخ است این خبر.حقیقتا
هیچ نهاد و مسئولی نیست که از این اقدام مبارک!جلوگیری کند؟!
حضرات اینبار مهرورزی شان نصیب شاعران شده؟! هر جا ردپای قلم باشد و اندیشه و جمعی
که بخواهند تراوشات ذهنشان را با دیگران قسمت کنند،ناچار زمانه می نوازدشان! یادش
بخیر جلساتی که داشتیم با گروس عبدالملکیان و جلسات نقد و بحث با دیگران و دیگران.
کاش حقیقتا مبدع شعار" زندگی خوب، برازنده ایرانی "در این میانه تفقدی کند و شاعران
را بی نصیب نگذارد از زندگی خوب در خانه خودشان!!!
پ.ن:
از شاگردان باقی مانده نیما در عصر ما آتشی که رفت. م.آزاد هم که راهی......